تبليغاتX
می خوام باهات باشم تا همیشه
می خوام باهات باشم تا همیشه
*~*~دهکده ی عشق~*~*

 
کاش در دهکده ی عشق فراوانی بود

توی بازار صداقت کمی ارزانی بود

کاش دریا کمی از خشم  خودش کم میکرد

قرض میداد با هر چه پریشانی بود

مثل حافظ که پر از معجزه و الهام است

کاش رنگ شب نا هم کمی عرفانی بود

کاش سهراب نمی رفت به این زودی ها

دل پر از صحبت این شاعر کاشانی بود

کاش اگر گاه کمی لطف به هم میکردیم

مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود

کاش به تشنگی پونه که پاسخ دادیم

رنگ رفتار من و لحن تو انسانی بود

چه قدر شعر نوشتیم برای باران

غافل از این دل دیوانه که بارانی بود

کاش دل پر ز افسانه ی نیما میشد

و به یادش همه شب ماه چراغانی بود

دل اگر رفت شبی کاش دعایی بکنیم

راز این شعر همین ممصرع پایانی بود



| *| نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388 و ساعت 22:57 توسط مهرداد |
*~*~~*~*

الو ... الو ... سلام

کسی اونجا نیست ؟؟؟

مگه اونجا خونه ی خدا نیست ؟

پس چرا کسی جواب نمیده ؟

یهو یه صدای مهربون بگوش كودك نواخته شد! مثل صدای یه فرشته ...

- بله با کی کار داری کوچولو ؟

خدا هست ؟ باهاش قرار داشتم، قول داده امشب جوابمو بده

- بگو من میشنوم

کودک متعجب پرسید : مگه تو خدایی ؟ من با خود خدا کار دارم ...

- هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم

صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره ؟؟؟

- فرشته ساکت بود.

 
بعد از مکثی نه چندان طولانی گفت نه خدا خیلی دوستت داره.

 
مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟

بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست

 و بر روی گونه اش غلطید

 
و با همان بغض گفت :

 
اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما ...

بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت شكسته شد :

ندایی صدایش در گوش و جان كودك طنین انداز شد :

 
بگو زیبا بگو.

هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو ...

دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد و گفت :

 
خدا جون خدای مهربون،

 
خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم

تو رو خدا ...

چرا ؟

 
ولی این مخالف با تقدیره.

 
چرا دوست نداری بزرگ بشی؟

آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم

قد مامانم، ده تا دوستت دارم.

اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟

نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟

نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟

 
مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.

مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم.

 
مگه ما با هم دوست نیستیم؟

پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟

خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟

 
مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد ؟!

خدا پس از تمام شدن گریه های کودک :

آدم ، محبوب ترین مخلوق من ، چه زود خاطراتش رو به ازای

بزرگ شدن فراموش میکنه ،

 
کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب

 میکردند تا تمام دنیا در

 دستشان جا میگرفت.

کاش همه مثل تو مرا برای خودم و نه برای خودخواهی شان میخواستند.

دنیا خیلی برای تو

کوچک است ...

بیا تا برای همیشه کوچک بمانی و هرگز بزرگ نشوی ...

و کودک کنار گوشی تلفن، درحالی که لبخندی شیرین بر لب داشت

در آغوش خدا به خوابی

 عمیق و شگفت انگیز فرو رفته بود



| *| نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 و ساعت 15:4 توسط مهرداد |
*~*~دلم گرفت....~*~*

 

 

دلم گرفته آسمون نمیتونم گریه کنم

شکنجه میشم از خودم نمیتونم شکوه کنم

انگاری کوه غصه ها رو سینه ی من اومده

آخ داره باورم میشه خنده به ما نیومده

دلم گرفته آسمون از خودتم خسته ترم

تو روزگار بی کسی یه عمره که در به درم

حتی صدای نفسم میگه که توی قفسم

من واسه آتیش زدن یه کوله بار شب بسم

دلم گرفته آسمون یکم منو حوصله کن

نگوکه از این روزگار یه خورده کمتر گله کن

منو به بازی میگیرن عقربه های ساعتم

برگه ی تقویم میکنه لحظه به لحظه لعنتم

آهای زمین یه لحظه تو نفس نزن

نچرخ تا آروم بگیره یه آدم شکسته تن



| *| نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387 و ساعت 18:28 توسط مهرداد |
*~*~~*~*

 

 

 

کاش هرگز نمی دیدمت تا امروز غم ندیدنت رابخورم ...

 

کاش لبخندهایت آنقدر زیبا نبودند که امروز آرزوی

 

دیدن یک لحظه فقط یک لحظه

 

از لبخندهای عاشقانه ات را داشته باشم ...

 

کاش چشمان معصومت به چشمانم خیره نمی شد ...

 

تا امروز چشمان من به یاد آن لحظه بهانه گیرند و اشک بریزند ...

 

کاش حرف های دلم را بهت نگفته بودم تا امروز با

 

خود نگویم : " آخه او که میدونست چقدر دوستش دارم



| *| نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387 و ساعت 17:12 توسط مهرداد |
*~*~~*~*

 

چه فرقی می کند دختر پایز باشی یا بهار، زمستان یا تابستان؟

کاش به اندازه ی یک سال دلت مهتابی بود

تا با اشک شبنم غنچه ی باغچه، دلت بارانی می شد

می باریدی و سپید می شدی و در میان سیاهی شب می درخشیدی

که شاید خواب هایت رنگی می شد.



| *| نوشته شده در جمعه سوم آبان 1387 و ساعت 18:9 توسط مهرداد |
*~*~خدا رو میخوام~*~*

خدا رو میخوام نه واسه این که ازش چیزی بخوام

خدا رو میخام نه واسه مشکل و حل غصه هام

خدا رو دوست دارم نه بخاطر و جهنم و بهشت

خدا رو دوست دارم ولی نه واسه ی زیبا و زشت

خدا رو میخوام نه واسه خودم که باشم یا برم

خدا رو میخوام نه واسه روزای تلخ آخرم

خدا رو میخوام نه واسه سکه و سکو و مقام

خدا رو میخوام که فقط تو رو نگه داره برام

خدا رو دوست دارم واسه این که تو رو بهم داده

خدا رو دوست دارم چون عاشق بودن و یادم داده

خدا رو دوست دارم چون عاشقا رو خیلی دوست داره

خدا رو دوست دارم چون عاشقو تنها نمی زاره

خدا رو دوست دارم واسه اینکه حواسش بامنه

خدا رو دوست دارم آخه همیشه لبخند میزنه

خدا رو دوست دارم واسه این که منو تو باهمیم

خدا رو دوست دارم که میدونه ما عاشقه همیم

 

 

 



| *| نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 و ساعت 14:48 توسط مهرداد |
*~*~~*~*

دختري از پسري پرسيد : آيا من نيز چون ماه زيبايم ؟

پسر گفت : نه ، نيستي

دختر با نگاهي مضطرب پرسيد : آيا حاضري تکه اي از قلبت را تا ابد به من بدهي ؟

پسر خنديد و گفت : نه ، نميدهم

دختر با گريه پرسيد : آيا در هنگام جدايي گريه خواهي کرد ؟

پسر دوباره گفت : نه ، نميکنم

دختر با دلي شکسته از جا بلند شد در حالي که قطره هاي الماس اشک

چشمانش را نوازش ميکرد ،

 

پسر دست دختر را گرفت ، در چشمانش خيره شد و گفت :

تو به انداره ي ماه زيبا نيستي بلکه بسيار زيباتر از آن هستي

من تمام قلبم را تا ابد به تو خواهم داد نه تکه اي کوچک از آن را

و اگر از من جدا شوي من گريه نخواهم کرد بلکه خواهم مرد



| *| نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387 و ساعت 18:55 توسط مهرداد |
*~*~رفاقت ما تا نداره!!!~*~*

با يه شكلات شروع شد!!!

 

من يه شكلات گذاشتم تو دستش اونم يه شكلات گذاشت تو دست من

 

من بچه بودم اونم بچه بود

 

سرمو بالا كردم سرشو بالا كرد

 

ديد كه منو مي شناسه ، خنديدم

 

گفت دوستيم ؟ گفتم دوست دوست

 

گفت تا كجا ؟ گفتم دوستي كه تا نداره

 

گفت تا مرگ ؟ خنديدمو گفتم من كه گفتم تا نداره

 

گفت باشه تا پس از مرگ. گفتم نه نه نه نه تــــــــا نداره

 

گفت قبول تا اونجا كه همه دوباره زنده ميشن يعني زندگي پس از مرگ. بازم با هم دوستيم ؟

 

تا بهشت تاجهنم تا هر جا كه باشه من و تو با هم دوستيم ؟

 

خنديدمو گفتم تو براش تا هر كجا كه دلت مي خواد يه تا بذار

 

اصلا يه تا بكش از سر اين دنيا تا اون دنيا

 

اما من اصلا براش تا نمي ذارم

 

نگام كرد نگاش كردم باور نمي كرد

 

مي دونستم اون مي خواست حتما دوستي ما تا داشته باشه

 

دوستي بدون تا رو نمي فهميد

 

گفت بيا براي دوستيمون يه نشونه بذاريم گفتم باشه تو بذار

 

گفت شكلات

 

هر بار كه همديگرو مي بينيم يه شكلات مال تو يكي مال من باشه ؟

 

گفتم باشه

 

هر بار يه شكلات مي ذاشتم تو دستش اونم يه شكلات تو دست من

 

باز همديگرو نگاه مي كرديم يعني كه دوستيم. دوست دوست

 

من تندي شكلاتمو باز ميكردم ميذاشتم تو دهنمو تند و تند مي مكيدم

 

مي گفت شكموووووو تو دوست شكموي مني

 

و شكلاتشو مي ذاشت تو يه صندوقچه كوچولوي قشنگ

 

مي گفتم بخورش .... مي گفت تموم ميشه

 

مي خوام تموم نشه براي هميشه بمونه

 

صندوقش پر از شكلات شده بود

 

هيچ كدومشو نمي خورد من همشو خورده بودم

 

گفتم اگه يه روز شكلاتاتو مورچه ها بخورن يا كرما !!!! اونوقت چيكار مي كني ؟

 

گفت مواظبشون هستم . مي گفت مي خوام نگهشون دارم تا موقعي كه دوست هستيم

 

بعد من شكلاتمو مي ذاشتم توي دهنمو مي گفتم نه نه نه تــــــــا نه . دوستي كه تا نداره

 

يك سال ،دو سال ،چهار سال ،هفت سال ،ده سال ،بيــــــــست سالش شده

 

اون بزرگ شده منم بزرگ شدم

 

من همه شكلاتامو خوردم اون همه شكلاتاشو نگه داشته

 

اون اومده امشب تا خدافظي كنه

 

مي خواد بره . بره اون دور دورا. ميگه ميرم اما زود بر مي گردم

 

من كه مي دونم مي ره و ديگه بر نمي گرده

 

يادش رفت شكلات به من بده

 

من كه يادم نرفته . يه شكلات گذاشتم كف دستش گفتم اين براي خوردنه

 

يه شكلاتم گذاشتم كف اون دستش ، اينم آخرين شكلات براي صندوق كوچيكت

 

يادش رفته بود كه صندوقي داره براي شكلاتاش

 

هر دو تارو خورد

 

خنديدم

 

مي دونستم دوستي من تا نداره

 

مي دونستم دوستي اون تا داره

 

مثل هميشه

 

خوب شد همه شكلاتامو خوردم اما اون هيچ كدومشو نخورده

 

حالا با يه صندوق پر از شكلاتاي نخورده چي كار مي كنه ؟؟؟؟؟؟؟

 



| *| نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 و ساعت 19:22 توسط مهرداد |
*~*~ویرانه~*~*

گفتم به گل زرد چرا رنگ مني
افسرده و دلتنگ چرا مثل مني
من عاشق اويم که رنگم شده زرد
تو عاشق کيستي که هم رنگ منی                                 

آنکه چشمان تو را اینهمه زیبا می کرد

کاش از روز ازل فکر دل ما می کرد
یا نمی داد به تو اینهمه زیبایی را
یا مرا در غم عشق تو شکیبا می کرد

ليوان ز لبت بوسه گرفت و من بوسه ز ليوان
ديدي ز لبت بوسه گرفتم به چه عنوان

آن شب که دلی بود به می خانه نشستیم .
آن توبه صد ساله به پیمانه شکستیم .
از آتش دوزخ نهراسیدیم که آن شب .
ما توبه شکستیم ولی دل نشکستیم .

چنديست که بيمار وفايت شده ام
در بستر غم چشم براهت شده ام
اين را تو بدان اگر بميرم روزي
مسئول تويي که من فدايت شده ام

يک بوسه ز لبهاي تو در خواب گرفتم
انگار لب از چشمه مهتاب گرفتم
هرگز نتواني تو ز من دور بماني
چون عکس تو در سينه خود قاب گرفتم

عکس تو رو طاقچه قلب منه
بهترين خاطره عمر منه
دل اگه بخواد بيفته بشکنه
عکستو طوري گذاشتم نشکنه

ويرانه نه آن است که جمشيد بنا ساخت
ويرانه نه آن است که فرهاد فرو ريخت
ويرانه دل ماست که با هر نگه تو
صد بار بنا گشت و دگر بار فرو ريخت



| *| نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 و ساعت 20:13 توسط مهرداد |
*~*~بگذلر بمیرم که بمیرم~*~*

در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم

اصلا به تو افتاد مسیرم که بمیرم

یک قطره ی آبم که در اندیشه ی دریا

افتادم و باید بپذیرم که بمیرم

یا چشم بپوش از من و از خویش برانم

یاتنگ در آغوش بگیرم که بمیرم

این کوزه ترک خورد!چه جای نگرانی ست

من ساخته از خاک کویرم که بمیرم

خاموش مکن اتش افروخته ام را

بگذار بمیرم که بمیرم که بمیرم



| *| نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 و ساعت 19:13 توسط مهرداد |
*~*~قفس~*~*

از جدا شدن نوشتی رو تن زخمی هر برگ

 گریه کردمو نوشتم نازنینم یا تو یا مرگ

 به تو گفتم باورم کن میون اینهمه دیوار

 تو با خنده ای نوشتی هم قفس خدا نگهدار

 بنویس مهلت موندن یه نفس بود

 سهم من از همه دنیا یه قفس بود

بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم

 سر رو شونه هات نذاشتم مثل دستات سرد سردم

من که تو بن بست غربت زخمی از اوار پاییز

 فکر چشمای تو بودم بادلی از گریه لبریز

 شب عاشقونه ی من چه حروم شد

 مهلت بودن باتو که تموم شد

ندونستم باید از تو می گذشتم وقتی از غربت چشمات می نوشتم

بنویس مهلت موندن

از جدا شدن نوشتی رو تن زخمی هر برگ

 گریه کردمو نوشتم نازنینم یا تو یا مرگ

 به تو گفتم باورم کن میون اینهمه دیوار

 تو با خنده ای نوشتی هم قفس خدا نگهدار

 بنویس مهلت موندن یه نفس بود

 سهم من از همه دنیا یه قفس بود

بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم

 سر رو شونه هات نذاشتم مثل دستات سرد سردم

من که تو بن بست غربت زخمی از اوار پاییز

 فکر چشمای تو بودم بادلی از گریه لبریز

 شب عاشقونه ی من چه حروم شد

 مهلت بودن باتو که تموم شد

ندونستم باید از تو می گذشتم وقتی از غربت چشمات می نوشتم

بنویس مهلت موندن یه نفس بود

 سهم من از همه دنیا یه قفس بود ....

 



| *| نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 و ساعت 11:5 توسط مهرداد |
*~*~برگرد.........~*~*

یار من برگرد تنها مانده ام

از عبور کاروان جا مانده ام

                                                               بی کسی اینجا چه غوغا می کند

                                                              رفته ای من بی شکیبا مانده ام

فصل کوچ تو نبود ای نازنین

بعد تو من بی تمنا مانده ام

                                                             سهم من آیا همین داغ است و درد؟

                                                             در میان درد تنها مانده ام

رود بودی سوی دریا رفته ای

من کویرم غرق رویا مانده ام

                                                           چشم بگشودم ببینم روی تو

                                                          دیدم اینجا بی دل آرا مانده ام

چشم هایم گریه کردند از فراق روی تو

                                                         گریه ها کردند و من وا مانده ام



| *| نوشته شده در جمعه یازدهم آبان 1386 و ساعت 10:58 توسط مهرداد |
*~*~غم.~*~*

پاییز را دوست دارم چون فصل غم است.  

غم را دوست دارم چون اشک دل است 

اشک را دوست دارم چون گواه دل است.  

دل را دوست دارم چون محبت را به من آموخت.

محبت را دوست دارم چون تو را دوست دارم. 

و تو را دوست دارم بی آنکه بدانم چرا



| *| نوشته شده در جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386 و ساعت 14:6 توسط مهرداد |
*~*~سکوت~*~*

 

 در سکوت این شب بی ستاره

در میان تمنای دیدگانم

پی چاره ای می گردم

تا ماه اشکهایم را نبیند

لرزش نا خواسته چشمانم

دلم را به گریه وا می دارد

صدای اعتراض ماه بلند می شود

گویی تنها اوست که قصه تکراری چشمانم را می بیند

آری... قصه ای تلخ در اعماق این دنیای شیرین

 



| *| نوشته شده در دوشنبه بیستم فروردین 1386 و ساعت 16:15 توسط مهرداد |
*~*~عاشقی~*~*

                         

عشق مثل دریا

                     خشمگین و ویرانگر

                                                  همچو موج دریا

                                                                         پر فریب و عصیانگر

                                                                                                     همچو اسبی وحشی

                                                                         می رمد در جانت

                                              می کشد عقلت را

                     می شود زندانت

عشق رویایی نیست

                        مثل خواب گل ها

                                                همچو سوز پاییز

                                                                      می خزاند دل ها

                                                                                             عشق هم می میرد

                                                                       انتهایش پیداست

                                        دوست داشتن اما

                 تا همیشه زیباست



| *| نوشته شده در دوشنبه بیستم فروردین 1386 و ساعت 16:4 توسط مهرداد |
*~*~سال نو مبارک.....~*~*

با آرزوی ۱۲ماه شادی ۵۲هفته خنده ۳۶۵روز سلامتی                         ۸۷۶۰ ساعت عشق ۵۲۵۶۰۰دقیقه برکت      ۳۱۵۳۰۰۰ثانیه دوستی

ضمن عرض تبریک به مناسبت سال نو به همه ی دوستان عزیزم

امیدوارم سال خوبی رو داشته باشید

 

 



| *| نوشته شده در چهارشنبه یکم فروردین 1386 و ساعت 1:52 توسط مهرداد |